خرید بک لینک
تا به حدی دچارِ بیماریِ « آن سویَش ناپیدا» گشته ام، که خانواده محترمی که هر صبح زلفانِ این جانب را گرفته و کشان کشان از تخت می کشیدندم بیرون نیز دلشان به حالم سوخت و امروز را در جوارِ تخت خواب به سر می برم. لکن این جانب یک قالب کره را درونِ ماهیتابه انداخته، تخم مرغانی چند را در آن قرار داد و الآن مشغول میل نمودن لقمه هایی روغن چکان است. باشد که فردا هم تا لنگ ظهر بخوابیم.+ همشم آهنگای خوب گوش نکنین، با اینم یه قری بدین که کلا موزیک تلفیقی رو برده زیر سوال.:))

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 23:13

لارا فابین بعد از جدا شدنش، تا ده سال افسرده می شه و نمی تونه بخونه. بعدش یه دکتری ورمیداره تز می ده که کنسرت بده تا حالش خوب شه. توی این کنسرت که اگه نبینینش از دستتون رفته، مستقیم از آسایشگاه می ره روی صحنه. می تونین دکترا رو هم ببینین که پشت سرش نشستن.در همین راستا؛ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 23:13

در حال حاضر یادم نمیآد آخرین باری که یکی از مفاهیم رو درک کردم کی بوده. نه اینکه بگم خیلی دور بودنا.. چون شاید یادم نیاد که یادم نمیاد.:دی شاید بهتر باشه بازم روی «در حال حاضر» ش تاکید کنم. غم.. خوشحالی.. عشق.. علاقه... دلتنگی.. شرم.. کینه.. افتخار.. عصبانیت.. سرافکندگی.. تنفر.. امید.. ناامیدی... هیچکودومشون یادم نمیان. قابلِ تفکیک نیستن. قابل تشخیص هم نیستن. هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به آدمایی می رسم که تا چند ماهِ پیش به نظرم وحشتناک و قابلِ ترحم بودن. * فاطمه جانِ اختصاریم همچنان.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 19:39

داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 12:11




در حاشیه اینکه نتِ فالش کلی داره تبدیل به دخترکِ باسلیقه و فلان می شه و دریم کچر درست می کنه؛

گودبای انواع و اقسام کابوس مابوسآ^_^


+ چیز.. به صورت زیر آستانه ای کلی پیامِ شوآف و اینا داره.:-"

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 2:55

ونسان گفت: « کشیش بودن در محله ای شبیه این بایدخیلی عالی باشد.» مندس پیپ خود را پر کرد و کیسه مخروطی تنباکو را به ونسان داد و گفت: « بله. این مردم بیشتر از دوستان بالاشهری ماه به خدا و مذهب نیاز دارند.» داشتند از یک پل چبی کوچک عبور می کردند که تقریبا می توانست ژاپنی باشد. ونسان ایستاد و گفت:« مقصودتان چیست استاد؟» مندس همراه با حرکتِ ملایم دست گفت: « این کارگران زندگی سختی دارند. وقتی بیمار می شوند پولی برای مراجعه به دکتر ندارند. غذای فردا حاصل رنج و تلاش امروز است- که البته سخت و دشوار نیز می باشد. - خانه هایشان، همانطور که می بینی، کوچک و محقر است و فاصله

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 17:45

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: won't let it show,i won let it show lyrics,and i gotta let it show,won't let it show mike ryan,and let it show, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 11:20

راسل می گه وقتی که از تلف کردنش لذت می بری وقت تلف شده نیست، ولی من از اینکه بشینم روی مبل کنار درِ حموم و استخاره کنم که برم یا نه جدا لذت نمی برم.:))

حال ندارم پاشم برم. تنها چیزِ در دسترس هم همین لپ تاپ بود. گفتم پست بذارم.:))))))))))))))))))))))))


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 11:20

ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، که حس می کنم داره تاثیرشو می ذاره. به طرزِ عجیبی نمی تونم چشمامو روی دو سال هدر دادن عمر و جهتِ مطالعاتی و احساساتم ببندم. دارم مقاومت می کنم، یه جوری که خودم نفهمم دارم مقاومت می کنم. از همه جهت، واقعا از همه جهت دارم بر می گردم به یه دخترِ سیزده ساله بودن. انگار که

برچسب: ساکن طبقه وسط,ساکن طبقه وسط نقد,ساکن طبقه وسط دانلود,ساکن طبقه وسط فیلم کامل,ساکن طبقه وسط آپارات,ساکن طبقه وسط نمایش خانگی,ساکن طبقه وسط iranproud,ساکن طبقه وسط youtube,ساکن طبقه وسط فیلم,ساکن طبقه وسط فیلم کامل انلاین, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 11:20

لباسِ بنفش پوشیده بودم، تو هندزفریمم داش بلک فیلد پخش می شد. از کنارِ چادرِ چایِ صلواتی که صدای « حسین حسین»ش - که بیشتر شبیهِ « اوسین اوسین» بود- داشت گوشم رو از ورای هندزفری کر می کرد، رد شدم.
کسی که دو ساله اونجا وایمیسه که و چای می ده برام بوس فرستاد. بقیه یه جوری نگام کردن که حس می کردم لباس ندارم.
قدمامو تند کردم.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 9:59

یه جایی توی فیلم حلقه، وقتی سامارا وسط یه اتاقِ خالی توی تیمارستان نشسته و با سیمایِ برق به زمین بسته شده؛

روانپزشکه بهش می گه « یو دون وانت تو هرت انی وان.» و سامارا سرشو بالا نمیاره.« بات آی دو، اند آم ساری.»







برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 18:48

هیچوقت منظورم از خونه، چاردیواریای بیخودمون نبوده. شما می دونین. منظورم از خونه، جایی بوده که درشو باز کنی و بعد نفس عمیق بکشی. جایی که چشماتو ببندی توش و به صورت کاملا ناخودآگاه با آروم ترین صدایی که از خودِ آشوبت سراغ داری بگی « آخیش...» تراست می، اونجا خونست. من اونجا رو حفظم. بویِ نَمِ دیواراشو از بَرَم. می تونم چشمامو ببندم و جای تک تک کاستآی هایده و گوگوش و سراج رو بگم. با چشم بسته چوبای سقفشو می شمرم. می تونم چند ثانیه تمرکز کنم بعد بهتون بگم چی توی اون صندوقچه یزرگِ چوبیِ زیر شیروونی جا گذاشتیم. می تونم اسمی که برای تک تک گلآی نیمه خشکیده ح

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:18

من از محو شدن تو غبارِ زمان می ترسم. منو فراموش نکنین. باشه؟! + پاییز که می شه می رم سرِ گنجه، موزیکای پالت و دنگ شو و چارتار رو در میارم، خاکشونو می تکونم و عشق می کنم. این توصیه می شه و این، یا شایدم این.:)) ++ پیشتر آ تا که فلان.:)) ویرایش: دیگه بگم که عنوان از مولانای جانعه؟^_^

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:18


می پرم آ..!:))


پ.ن: به زودی گزارشی از سفر جدید به تارا تهیه می شه. من هم خوبم بابا، ولی کپشن این عکس دقیقا یه همچین چیزیه.:))

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 16:40

آدم می تونه اینقدر عاشقِ « تارا» ی خودش باشه که از شوق دیدنش رعشه بگیره.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 7:23

بچه تر که بودم، یه مدت زمانی عاشق این تلآی صورتی بودم که پشتش تور سفید داش. ینی همونطوری که بره همتون تعریف کردم یه سال در میون دختر و پسر می شدن علایقم.:)) بعد همیشه دوست داشتم بخرمش تو اون چند ماه، چون احساس می کردم خیلی شاهزاده خانمیعه و هر کسی نمی زنتش. فکر و ذکرم شده بود اون تل. ولی مامانم می گف زشته و بی ریخته و همیشه از این تلآیی که - خودش فک می کرد- خوشگله می خرید برام. داشتم فکر می کردم شاید یه روزی تو خیابون یه دختر بیست و خورده ای ساله رو ببینید که روی شالش تلِ تور دار بسته مثلا.:))))آهنگ این دفعه هم از بانویِ بوجی موجیمون( :/) ملانی مارتینزه، Mrs.pot

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 12:17

یکی از دلایلی که باعث می شه به شدت حس کنم که یه گوسپندم، اینه که از هر بیست باری که چشمای طرف مقابلم گرد می شه و با تعجب می پرسه « خجالت نکشیدی؟» یا « خجالت نمی کشی؟» ، نوزده بارشو مث احمقا می پرسم « چرا..؟» :)))))))

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 12:17

منم به خرید درمانی معتقدم. خیلی هم معتقدم. درسته ها... آدم دپرس می شه بعد اینکه کلی چیزِ خوشگل و به درد بخور می بینه که پولشونو نداره یا نیازی نداره یا دسترسی نداره.( تو سایتِ آمازونه مثلا اون چیزه) ولی، من به قدرتِ درمانیِ اون دپرس شدنِ بعد از خرید درمانی هم معتقدم. خوبیِ فروشگاهای اینترنتی اینه که مجبور نیستی پاشی و خودتو از رو زمین بکنی و هفت خوان رستمو طی کنی تا بتونی از خونه بری بیرون. مرورگرو باز می کنی و آدرسو تایپ می کنی. اون همه چیزِ خوشگل اونجاست، تو چطوری ناراحتی؟^_^ پیشنهادِ سایت: مدیسه پیشنهاد موزیک: گذشته ها، احسان خواجه امیری

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 23:17

حالا باحاله که واقعا اول دبیرستانی شدم. اول دبیرستانیا بزرگ بودن آقا، چه وضعشیم ما؟:))


+ یه حسی بم می گه امسال قراره زود بگذره.:)

++ من هنوزم سرِ هر زنگی، یاد یه کودومتون میوفتم.

برچسب: و من سالها مذهبی بودم,سالی تاک,سالومه,سال نو,سال نو شهرام شكوهي,سالي تاك,سال نو شکوهی,ولئن سالتهم من خلق,1 سالی تاک,ای سرور و سالار من, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:03

اگه آلما توکل بودم راحت تر بود. یا چیزی گمنام تر از آلما توکل. یه جوری که فقط نوشته هام باشن. ولی خب، باید بگمش. باید یکی رو شریک کنم بهرحال. کی از بلاگ بهتر.سوء تفاهم مسخره ای بود. وسط خونه وایساده بودم و تمام بدنم می لرزید. چه ایده ای راجع به دختر پونزده ساله دارن؟ چی می تونه ذهنی رو اینقدر مریض کنه؟!برای جلوگیری از شنیدن حتی یه کلمه دیگه کوله پشتیم انداختم و از خونه پریدم بیرون و شروع کردم دویدن. خیلی رفتم. زنگ زدم قرارو انداختم جلو، توی مترو با کلی آدم حرف زدم، رفتم انقلاب، رفتم کافه، رفتم کتاب خریدم، رفتم تبادل، توی مترو کلی با بیز حرف زدیم و از کلی ات

برچسب: زنان علیه زنان,کتاب زنان علیه زنان,خشونت زنان علیه زنان,زنان بر علیه زنان,زنان تبلیغاتی علیه زنان واقعی, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:03

همه چی سر جاشه.. یه جوری که انگار موزیک زندگی داره روی ریتم نواخته می شه، اما روی تمپوی خودش نه.




+ عکس کلی مربوطه:(

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:22

اینوریشو من نوشتم، اون وریشو معلم ویولنم. امیدوار هستن که شادی و لبخندی که همیشه در چهره ام هست هیچوخ مث اون کتابه تموم نشه.:)) اینجوری ینی.:)) چه قشنگ حتی.:)) + حسود نباشین. به در و دیوار یه کتابخونه هم حسودی نکنین.

برچسب: عصر یک جمعه دلگیر,همین که عصر یه جمعه,همين كه عصر يه جمعه, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:22

من می گم دستمال خیس مچاله شده تو دست یه زن غمگین ترین چیز دنیاست. شمام بگین غمگین ترین چیز دنیاست.


don't let me down + MV



برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:22

رامبد جوان می پرسه « پس کی ازدواج میکنی؟»

مهران مدیری می پرسه « اگه کل این سال ها رو چکیده کنی تو یه جمله، اون جمله چیه؟»


به همین سادگی. تفاوت یه انسانِ احمق ریاکار با یه آدم بزرگ یه همچین چیزاییه احتمالا.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:36

داشتم فکر می کردم اینکه همیشه بزرگترین شانسامو بارِ اولِ هر تجربه جدیدی آوردم، یه جور بدشانسی بزرگه حتی.



برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:36

- می خوان دفنش کنن.

+ آره...

- اگه عشق اینه.. من نمی خوامش. بگیرش از من، خواهش می کنم!

+ ...

- لعنت.. چرا اینقدر دردناکه؟!

+ چون واقعی بود.



+ هابیت: نبرد پنج سپاه. احتمالا همه مثل من اونقدر از دنیا عقب نیسن که تازه دیده باشنش. در ضمن موزیک متناش عالین. فرصت کردم لینک می ذارم.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:36

صفحه بندی